|
فکر کرد مرا شبیه کدامشان بسازد ؟! تقریباً تمام مصالحش تمام شده بود؛
نگاهی به دور و برش انداخت، هیچ نمانده بود . دست کرد درون گنجه اش
- کوزه ی شرابش رابرداشت ! –
بوسه ای با تمامی عشقی که داشت، بر لبش زد. آنگاه فرشتگان مقربش را خواند ..
گفت : بیایید بگیریدش ، اینهم آخرینشان !
... فقط این یکی را هر جای زمین که فرستادید ، حواستان باشد
« این نیمه از دلش که از سینه بیرون است ،
تنها به دست کسی بیفتد که عاشق ترین است . »
آنگاه دستگیره کوزه اش را رها کرد ،
اینگونه شد که در دامانت افتادم !
حالا تو باید عاشق ترین آفریده هایش باشی- نیست - ؟!
محمد مهدی یارجانلی

پ ن : ازینهمه آدم هرز گو و هرز بین دور و برم خسته شدم... |