باورم این است که: روزی خواهی آمد وصدای قدم هایت به خط پایان چشمان منتظرم خواهد رسید با تو به خوشبختی سلام خواهم گفت می آیی تا اتاق تاریک دلم را روشنی بخشی می آیی تا مرهمی بر زخم های دلم باشی می آیی تا آهنگ دوست داشتن را برایت زمزمه کنم 
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:51 AM توسط فرشته ی مهربون |
افکار جور واجور داره مغزم و میخوره....
میخوام ازینجا برم.. دلم سه تارم و میخواد.... میخوام برم بهشت... میخوام برم بهشت... بهشت.... میخوام برم.......... دلم گرفته... خیلی زیاد....
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 9:31 PM توسط فرشته ی مهربون |
از اين پایِ بسته، خستهام! ديگر از دستِ کلماتِ دلباختهی من
هم بیقرارِ نرفتن خويشم و هم بیتو نماندن
دارم کلافه از کنارِ اين همه آدمی
گذشتهی سنگين هزار مگویِ گريه را میگذرم.
میخواهم چيزی بگويم
آشنايی نيست.
میخواهم آوازی بخوانم
خلوتِ دلبخواهی نيست.
دريغا!
رمههای هراسيدهی ابر نمیدانند
آرايشِ خزانِ صنوبران
هيچ ربطی به تحمل تشنگی ندارد
سالهاست که اين سايهسار طولانی
اصلا علامت آمدنِ باران نيست.
همه رفتهاند
پشتِ پردههای باد پنهان شدهاند
فقط او که از خوابِ گريه باز آمده است
خبر از تشنگیهای دريا دارد!
هوا مبهم است هنوز
من شمارشِ ستارگان رفته از اينجا را
از ياد بردهام
من رازِ رفتن و طعم ترانه را،
آواز آشنای آدمی،
خلوتِ دلبخواهِ دريا، کودکی، کوچه، گفت و گو ...
و اسامی کوچک آن همه دوست!
هيچ ترانهی تلخی ساخته نيست. .........
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:53 PM توسط فرشته ی مهربون |
گفتن نام خدا برای اتفاق افتادن تمام خوبیها کافی ست.....
بگذار يک چيزی بگويمت
بیخود از ديدنِ خوابهای ناخوشِ آلوده به اضطراب
هی به آوازهای اين آينه شک نکن
حالا سالهاست
که فرشته های بالای کوه
برای ما خوابهای خوشی ديدهاند ..
میگويند آن بالاها
بوی باران و سرپناه ستاره میآيد.
هيچ میدانی تا آسمان و ترانه و احوالِ آينه خوب است
آدمی، علاقه، ماه و بوسه هم ادامه خواهد داشت! ؟
آينه کلمهی شريفیست،
ما به ديدنِ دوبارهی خويش عادت داريم
تکثيرِ ترانه و باران است که اين شبِ کهنه را خواهد شُست
تکثيرِ سرپناه و ستاره است که ...
اصلا ولش کن برويم سرِ مطلبی ساده،
میترسم عاقبت از بهخاطر سپردنِ بعضی کلمات
...
چه سکوتِ سِکْرآوری!
حتی کلمهی کوچکی مثلِ همين اسم قشنگ
يکهو از دستت میافتد،
میافتد میرود
از کنارههای کائنات میگذرد،
بعد ممکن است يک اتفاقی لبخند را به لبانت باز گرداند...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 7:51 PM توسط فرشته ی مهربون |
همين روزها خواهم رفت
و از اين همه ترانه حتی
يک خطِ ساده نيز با خود نخواهم بُرد
تو هم عاقل باش
هرگز شکستنِ آينه را
برای هر خشتِ خامی نگو!
من از گوشزدِ اين همه زندگی
فقط يک روزنه مهتابِ سادهام بس بود
تا تمام کلماتِ خسته را
دوباره از ترسِ کوچهی پُرگو
به خانه بياورم.
اما حالا دنبالِ جايی برای فراموشیِ بیبازگشتِ گريه میگردم.
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:22 AM توسط فرشته ی مهربون |
دلم میخواهد
تا آسمانهای دور ، ترانههای کودکی ام را برایت زمزمه کنم و تو دست در آغوش باد ، برایم پایکوبی کنی چه مهربانی وقتی برای آمدن خورشید ، تمام شب را برایم نور باران میکنی با حضوری شمع گونه که حیرت مهتاب را بر میانگیزد ... و من دوباره متولد میشوم قهوه ی تلخ-مانی
: میخوام یکی من و ازینجا ببره.. میخوام برگردم به ۲۰سالگیم....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:24 PM توسط فرشته ی مهربون |
نمي شود كه تو باشي و من عاشق تو نباشم نمي شود كه تو باشي درست همين طور كه هستي و من، هزار بار خوبتر از اين نباشم و باز، هزاربار، عاشق تو نباشم نمي شود مي دانم نمي شود كه بهار از تو سبزتر باشد... 
(يك عاشقانه آرام ص 78)
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:27 PM توسط فرشته ی مهربون |
حالا دیگر مدت هاست پری کوچک غمگینی شده ام که دست دلش را ساده در پس ِ این خط خطی ها رو میکند مدام پری کوچک غمگینی که شبانگاه بغض های بی امانش را می بارد بی هیچ شانه ای و سحرگاه کابوس های شبانه اش را می پَرَد بی هیچ بوسه ای . . . حالا دیگر مدت هاست زخمه بر تار دلم میزند درد مدام حالا دیگر مدت هاست... تلواسه های ماه تی تی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:39 AM توسط فرشته ی مهربون |
وای چه خسته میکند تنگیٍ این قفس مرا.....

: دلم میخواد برم تو بغل خدا... محو بشم....
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:20 AM توسط فرشته ی مهربون |
قلبم جاش تنگه.......
: دلم ... انگاری خدا هم تنهام گذاشته....................... 
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 4:18 PM توسط فرشته ی مهربون |
از شما چه پنهان
کليدِ اين خانه را شبي،
من ... در سردابي دور و بينشان
جا نهادهام!
حالا هم نميدانم چه کنم
جايي را بَلَد نيستم
کسي را ندارم
اينجا من غريبم، ميفهميد؟!
ديگر هيچ کنجي از اين خيابانِ کج و پر پيچ
سرپناهي نخواهد شد.
بعضيها رشوه ميخواهند
رفتگرها ... عيدي
رهگذران، سکوت
و کسي اصلا متوجه ماه نميشود
که چقدر غمگين است!
نه آشيانهاي در اين حدود
نه رفيقي از آن قرون،
تو با خود چه کردهاي !؟
دارم راه ميروم
بارها سيارهي آدمي را دور زدهام
باز، برگشتهام سرِ جايِ نخستِ خويش،
روي سخنم با خويش است
يعني با خودم هستم
تا سپيدهدمي ديگر
این شب را
چگونه سَر کنم!؟
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:14 PM توسط فرشته ی مهربون |
هرگز از دوری اين راه مگو
و از اين فاصله ها که ميان من و توست و هر آنگه که دلت تنگ من است بهترين شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار تا که تنهایی ات از ديدن من جا بخورد و بداند که دل من با توست و همين نزديکی ست .......
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:51 PM توسط فرشته ی مهربون |
: چقدر دلتنگم.. به این امنیت آغوش نیاز دارم......
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 7:58 PM توسط فرشته ی مهربون |
كه در خدايي خدا يافت نميشود، كه به شيطان پناه ميبريد؟
اي بــرادر! خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان؛ اما به قدر فهم تو كوچك ميشود
و به قدر نياز تو فرود ميآيد، و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود، و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود، و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود، و به قدر دل اميدواران گرم ميشود... پــدر ميشود يتيمان را و مادر.
برادر ميشود محتاجان برادري را. همسر ميشود بي همسر ماندگان را. طفل ميشود عقيمان را. اميد ميشود نااميدان را.
راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريكي ماندگان را. شمشير ميشود رزمندگان را. عصا ميشود پيران را. عشق ميشود محتاجانِ به عشق را...
خداوند همه چيز ميشود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر گفتار ِناپاك
و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمرديها، ناراستيها، نامردميها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسهيي خوراك و تكهاي نان مينشيند و بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند و در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند...
مگر از زندگي چه ميخواهيد،
كه در عشق يافت نميشود، كه به نفرت پناه ميبريد؟
كه در سلامت يافت نميشود كه به خلاف پناه ميبريد؟
قلبهايتان را از حقارت كينه تهي كنيد
و با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا ميپرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه ميپرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نميانديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:47 PM توسط فرشته ی مهربون |
بگو که می مانی
بگو که می مانی . بگو برای سکوت اتاق خلوت من ، پر از صدای هزاران پرنده خواهی شد ، و مثل حنجره ی نی ، تمام خستگی ام را به شب ، به عشق ،به دریا گلایه خواهی کرد . بگو که می مانی... بگو که می مانی : اگرچه هزار باره گفته ای که میمانی و من اما چه حریصم برای شنیدن همیشه ی این جمله ... محمود گرجی (باران)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:21 AM توسط فرشته ی مهربون |
ماه را می چینم از آسمان
می پیچانم میان دو تکه ابر
بماند برای روزی که منتظر آمدنش نیستم
تو را می نشانم جای ماه
که اشاره ی لبخندت
مهتاب را هم بیتاب می کند و
نور که می پاشد به دلم
روشن می شود
دورافتاده ترین حفره ی وجودم.
می نشینم این پایین
چشمانم را گره می زنم به
امن ترین نقطه ی نگاهت و
خالی می شوم از خیال هرچه
تردیدٍ توخالی....
تو که ماه باشی
تصویرت توی این برکه ها جا نمی گیرد
انعکاس بودنت
صاف می افتد میان دلم و
هیچ دلهره ای تکانش نمی دهد.
تو را می نشانم جای ماه و دیگر
آمدن روز را نمی خواهم
که نمی خواهم.
تو که ماه باشی
سهم من
بی نیازترین آسمانٍ این حوالی است .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 4:37 PM توسط فرشته ی مهربون |
بيا، شانههاي من هم خستهاند بيا برويم يک جای خلوت
کف دستهايم شکوفه کردهاند....
من کفِ دو دستم را نشانت خواهم داد
اما خواهشم اين است
که از گُل ماه با کسي سخن نگويي،
آخر خیلی وقت است که فهمیده ام اهالی این قبیله فقظ خودشان را میبینند.......
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:29 PM توسط فرشته ی مهربون |
خواستم بنویسم... نوشتم... "قرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد که گرفت... قرار بود رنگ گلایه نگیرد که گرفت..." پاکش کردم... و برایت میگویم دوباره:حال ما خوب است.. خوب.. اما تو باور نکن... ببخش... عزیز دل... پاکش میکنم.... از نو مینویسم: سلام
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:24 AM توسط فرشته ی مهربون |
اقرار به شفایِ اين جراحتِ مشترک ------------------------------ : دلم از این قبیله ی مانده در سالهای دور گرفته.......
غير ممکن است،
اقرار به رازِ سَر به مُهرِ اين قصه
غير ممکن است.
من حرفی نخواهم زد
خوابی نخواهم ديد
کاری نخواهم کرد.
از آن همه حادثه
من هرگز چيزی به ياد نخواهم آورد.
شما
گريستنِ بیدليل در آستينِ خويش را
از من گرفتهايد.
باران پشتِ پنجره نيز
سعی میکند پنهان و پوشيده ببارد.
من از اول میدانستم
اقرار به دانايیِ اين دقيقه دروغ است
اقرار به احتمالِ آسايش آدمی دروغ است
آدمی هرگز به آرامشِ آسمان نخواهد رسيد.
حالا نديدهام بگيريد،
بگذاريد برگردم جايی که سالها پيش بوده ام، سالها پيش ...! 
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:35 AM توسط فرشته ی مهربون |
کجای جهان ایستاده ام که تمام بادها به سمت من می وزند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:32 PM توسط فرشته ی مهربون |
| ||||||